داستان سوختن کارت بانکی
86 بازدید

کارت بانکیم رو به فروشنده دادم و با خیال راحت منتظر شدم تا کارت بکشه، ولى در کمال تعجب، دستگاه پیام داد :
"موجودى کافى نمیباشد! " 
امکان نداشت، خودم می دونستم که اقلا سه برابر مبلغى که خرید کردم در کارتم پول دارم.
با بیحوصلگى از فروشنده خواستم که دوباره کارت بکشه و این بار پیام آمد:
"رمز نامعتبر است".
این بار فروشنده با بیحوصلگى گفت :
آقا لطفا نقداً پرداخت کنید، پول نقد همراهتون هست؟
فکر کنم کارتتون رو پیش موبایلتون گذاشتین کلاً سوخته...
در راه برگشت به خانه
مرتب جمله ى فروشنده در سرم صدا میکرد؛
"پول نقد همراهتون هست"؟
 
 
نکند در روز حساب و کتاب بگویند موجودى کافى نیست و ما متعجبانه بگوییم :
مگر میشود؟
این همه اعمالى که فکر می کردیم نیک هستند و انجام دادیم چه شد؟؟
و جواب بدهند :
اعمالتان را
در کنار چیزهایى قرار دادید
که کلاً سوخت و از بین رفت... !
کنار «بخل»
کنار «حسد»
کنار « ریا»
کنار «بى اعتمادى به خدا»
کنار «دنیا دوستى»
_

ارسالی از: محمد علی فتوحی پدر شهید بزرگوار شهید مهدی فتوحی
تاریخ : پنج شنبه 3 خرداد 1397

ارسال نظر

   عدد "پنج" را وارد كنيد

عضويت در سامانه


آخرين پيامک ارسالي به اعضا
برآيينه جمال داور صلوات
بر روشني چشم پيمبر صلوات
برحضرت معصومه فروغ سرمد
بر دسته گل موسي جعفرصلوات
5000291434

محبوبترین حرف دل

  • م ح م د: چه لذتی بالا تر از اینکه اسمت قسم راست یک نفر باشد...
  • محسن شاکر: خدا را دوست بدار حداقلش این است که یکی را دوست داری که روزی به او می رسی...
  • مادر: شیرین ترین بوسه زندگی ام بوسه ای بودکه بعدازتولدش برصورتش زدم وتلخترین بوسه زندگی ام بوسه ای بودکه برای آخرین باربرصورت بیروحش زدم دلم برایت خیلی تنگ شده دخترم
  • مهدی: آقا جان حالا فهمیدم که چرا شما صحرا را بر شهر ها و خانه های ما ترجیح می دهی... حتی شما در خانه خود نیز غریبید! یادش بخیر خاطرات جمکران را
  • مهدی: سعی کن مانند خورشید باشی تا اگر هم بخواهی به کسی نتابی ، نتوانی!!!
  • محمد جواد: خدایا! آرامش شب رانصیب کسانی کن که آسایش روز را نصیب دیگران می کنند...
  • محمد جواد: برخی آدمها شماراترک خواهند کرد،اماآن،پایان داستان شمانیست.آن, پایانِ نقشٍ آنها در داستان شماست.