روایتی کوتاه
825 بازدید

«آرپی‌جی زن تانک را زد، تانک هم سر اورا با گلوله ی مستقیم زد. بدنش که بی سر می‌دوید یکی از بچه ها فیلم برداری کرد. بعدها مادر شهید شنیده بود از بچه‌اش توی آن وضعیت فیلم گرفته‌اند، اصرار می‌کرد می‌خواهم فیلم را ببینم، سپرده بودم نگذارند. خیلی اصرار کرده بود و بچه‌ها هم کوتاه آمده بودند. برده بودند تبلیغات لشگر وفیلم را برایش پخش کرده بودند؛ نه یک بار که چندبار . بچه ها میگفتند که وقتی دفعه‌ی آخر دوربین روی رگ‌های بی سر شهید زوم کرد، مادرش رفت جلوی تلوزیون و از روی صفحه‌ی تلوزیون رگ‌های بریده‌ی شهیدش را بوسید و گفت: حالا حضرت زینب را درک میکنم.»
تاریخ : چهارشنبه 16 اردیبهشت 1394

ارسال نظر

تاكنون 1 نظر ارسال شده است
  • علی کمالی : خیلی زیبا بود شهدا شرمنده ایم
   عدد "چهار" را وارد كنيد

عضويت در سامانه


آخرين پيامک ارسالي به اعضا
برآيينه جمال داور صلوات
بر روشني چشم پيمبر صلوات
برحضرت معصومه فروغ سرمد
بر دسته گل موسي جعفرصلوات
5000291434

محبوبترین حرف دل

  • م ح م د: چه لذتی بالا تر از اینکه اسمت قسم راست یک نفر باشد...
  • محسن شاکر: خدا را دوست بدار حداقلش این است که یکی را دوست داری که روزی به او می رسی...
  • مادر: شیرین ترین بوسه زندگی ام بوسه ای بودکه بعدازتولدش برصورتش زدم وتلخترین بوسه زندگی ام بوسه ای بودکه برای آخرین باربرصورت بیروحش زدم دلم برایت خیلی تنگ شده دخترم
  • مهدی: آقا جان حالا فهمیدم که چرا شما صحرا را بر شهر ها و خانه های ما ترجیح می دهی... حتی شما در خانه خود نیز غریبید! یادش بخیر خاطرات جمکران را
  • مهدی: سعی کن مانند خورشید باشی تا اگر هم بخواهی به کسی نتابی ، نتوانی!!!
  • محمد جواد: خدایا! آرامش شب رانصیب کسانی کن که آسایش روز را نصیب دیگران می کنند...
  • محمد جواد: برخی آدمها شماراترک خواهند کرد،اماآن،پایان داستان شمانیست.آن, پایانِ نقشٍ آنها در داستان شماست.